وکلمه بودو جهان در مسیر تکوین بود
ودوست داشتن ان کلمه نخستین بود
بی مقدمه روز قلم را به همه اهالی قلم تبریک می گویم.وامیدوارم این روز میمون برای همه
لبریزازژرف نگری همراه با کلماتی اتشین با صلابت وانسان ساز باشد.
وچه افتخاریست برای ایشان وقتی خداوند در کتاب وحی به قلم سوگند می خورد.ورهبر فرزانه انقلاب نیز سلاح سخن را ارجمند تراز خون شهدا میدانند.پس شایسته است که به مناسبت چنین روزی به محاسبه قلم هایمان بپردازیم واز هرچه کژی و ناراستی تطهیرشان کنیم.
واما چند تجربه که امیدوارم دوستان با نقدهایشان بیشتر مستفیضمان کنند.
رفتن به مکانی که در ان دوستی نداری دراویختن با خطر است.
هر صبح متولد می شویم که زندگی را عاشقانه تر بمیریم.
کعبه
شیون
تردید
وقت طواف کیست؟!
سلام......
یادم است که چند سال قبل زمانی که هنوز شاعر نبودم.استاد سهیل محمودی در شبکه دو برنامه ای اجرا می کردند.از انجا که علاقه مرموزی به شعرو موسیقی داشتم به ایشان غبطه میخوردم......
من ایشان را به چهره نمی شناختم اما عاشق شعرهایشان در کتب دبیرستان بودم.....شبی خواب دیدم به همراه ایشان به خارج از کشور رفته ام...نمی دانم کجا اما یادم است که لب مرز بودیم...مقبره ای اهرمی شکل روبه رومان بودکه گویاشاعری دران خفته بود.جناب محمودی در مورد زندگی وشعرشاعر توضیح میدادند...چند نفر از اعضای کنگره یازدهم هم انجا بودند.................
مدتی گذشت من شاعر شدم وپاییز امسال از سوی دفتر شعر جوان دعوت شدم.جالب اینجاست که وقتی به ظهیرالدوله رفتیم جناب محمودی در زمینه زندگی وشعر شاعرانی که انجا خفته بودند توضیح می دادند....افسوس که در طول مدتی که برای دفتر شعر نامه می نوشتم نمی دانستم نامه هایم را برای قیصر امین پوروجناب عبدالملکیان و.....پست میکردم.اما به هر حال خوشحالم.....امیدوارم سالهای سال زنده و تندرست باشند...استاد امین پور هم روحش شاد........
کلمات
جوانه که می زنند در گوشی
درخت می شوم
برای چکاوکی مسلول
هنگام پیاده روی در خ طالقانی گنبد ۲۶ دی ماه۸۶
چشمان بي فروغ تو نوشيده تخت را
خوابيده صبح همهمه بند رخت را
پاييز عاشقانه نگاهش مكدراست
درپيله هاي تازه وغمگين درخت را
حتي نمازخيس و غم انگيز ابر هم
دیگر نمی تپد دل سنگين بخت را
من ردپاي خيس تو را گريه مي مکم
دردفتري كه مه زده ان روز سخت را
حس مي كنم كه پيرهنت گریه مي تپد
نوشیده مرگ فلسفه روی..............
در حنجره شراب عطر شهداست
سرچشمه نور ناب عطر شهداست
من با تو به جبهه ها سری خواهم زد
درکوچه افتاب عطر شهداست
این ها هم واگویه های دلی تنها بود .درسوگ استادی که سالها ارزوی دیدنش را داشتم.
اما روزی که دیدمش امید اینکه دوباره اورا خواهم دید د ر دلم نبود.چرا که او شکسته بود
رنجورو بیمار.......بگذریم که بعضی ازین جوان ها چه فلسفه ها که برای هم بافتندو همه هم
در اشتباه بودند................
همیشه تنها بودن به تو رفتار ادمیان رامی اموزد.
زن های چاپلوس طعمه مرد های باسیاستند.
بعضی زنها که عاشق شوندفتنه به هلهله می افتد.
وقتی من بگویم امان از زنها مرد ها چه میکشند.
دستیار اعظم ابلیس منصب شکوه مندی برای عده ای خانم هاست.
متهم را رئیسی پرسیددراین لحظات وداع بنی بشر را چه دعائی طلب میکنی؟گفت :الهی اسکیزو فرنی نگیرند.
طلبنده دوستان بیشتر دشمنان بیشتری هم خواهد یافت.
اگر مرگ دشمن را می خواهی دوستانش را جذب کن.
انسان های خوش باور دچار حقیقت ناباورانه ای خواهند شد.
اگراصفهان نصف جهان باشد زن نیز نصف جهنم است
*******************************************************
این ها هم تجربیات زندگی من بود.در طول دوران تحصیلم دردانشگاه .گاهی ادم هرچقدر کتاب روان شناسی بخواند بازهم مشکل تنش زائی ر روابط انسانی حل نمی شود.بعضی ها با خودشان هم مشکل دارند.این وسط ادم مثل پیامبری می شودکه کسی دوست ندارد به اوایمان بیاورد.......
والعصر سجده های پرنده قسم به نیل
تکویردر تمام جهان شعله می کشید
صوری بدم به سمت شب ای شیخ بی بدیل
از سمت توامان دو دستش اذان دمید
خورشید رو به قبله گل های الخلیل
یک اتفاق در صدد کهکشانی و
تبعید شد پرنده به سمت تو بی دلیل
طوفان وزید روی الف لام سین قاف
در هرم درد سوخت پروبال جبرئیل
البته این کار به همراه غزلی دیگر به جشنواره شعر فجر هم ارسال شد.
که عده ای از دوستان به من اطلاع دادند طبق گفته دو تن از داوران شعر من
جزو اثار برتر(شش نفر اول)شناخته شده است.اما در مراسم اختتامیه........
.....بگذریم مهم چیز دیگری است.
بنویس مهتاب بنویس در دست خنجر شکفته
در بهت محراب جندیست نخل تناور شکفته
یکسو تنی غرق افسوس وقتی فرات از لبش ریخت
یکسو علم خطبه می خواند دست برادر شکفته
طوفان لبش ر ا که نوشید صد خیمه در شعله رقصید
در طشت خونین حرائی با حکم دیگرشکفته
می ریخت اهسته فریاد بر جوب محمل که هیهات
بعدازتو در شهر خاموش شور مکدر شکفته
خورشید در سجده جاریست مذ هب نگاهش بهاریست
بنویس ان خطبه های در خون شناور شکفته
درحنجرهام صدای سردی ابریست
با بغض شکفته شاعران می گو یند
در کوچه افتاب مردی ابریست
ماهی که گذشت از شب ارام ارام
گفتند نشست درتب ارام ارام
ای کاش به مرگ اقتدا می کردیم
روزی که شکست زینب ارام ارام
خورشید که در چشم شفق اه کشید
دستی به غرور شب به اکراه کشید
با موج عطش دجله به خود پیچید و
یک طرح به خون کشیده ازماه کشید
این برف که بیاید من مرده ام وتو در پشت گوشی نشنیدن الوالو
این برف که بیاید من پلک بسته ام این برف که بیاید عجله کن بدو بدو
حالا که دیرتر برسی توی چار راه پشت چراغ قرمز هی منتظر بشو
حتما تو هم نشانی من را بله توهم برگرد توی خانه بگرد ان کمد کشو
حالا به هم بریز مدارک کتاب ها وروزنامه ها چمدان جامه های نو
ازدوستت بپرس شماره نداشت نه به خانه اش برو نه اداره نه نه
الو
چه بنویسم وقتی باورکردنش برایم مشکل است وقتی دیگر نیست .
اولین باری که دیدمش کنگره شعر جوان بود.چه زودگذشت.بعدازانهمه سال که انتظار دیدنش را داشتم
یک چهره بیمار دیدم به دلم افتاده بود این چهره رفتنی است .امابعضی ها امان از بعضی ها بعضی
از همین جوان ها را میگویم.همان ها که از کنارش می گذشتندو هیچ ادای احترامی نداشتند.یک نفر که از همه شان باوقار تر بودپشت تریبون تالار اندیشه یک چهره رنجور را به زعم خودش تفسیر کرد
من خیلی ناراحت شدم .هنوز هم ناراحتم.
اما بگذریم او بزرگوارتراز اینست که کسی برایش غصه بخورد.او دست هایش را در باغچه کاشته.دیوار راهم برای برگ های جوانش معنا کرده.فقط باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.
این هم یک شعر تازه برگزیده یازدهمین کنگره سراسری شعر جوان
طوفان
پنجره ها را باز گذاشت
تقویم
درخواب تو ورق خورد
که فرود بیائی
درشبانه شهریور
کنار اسکله ای دلتنگ
که ماه
ابستن شوداز
گریه های زنی
که کلماتش
کبریت به تن ابرها می کشد
درنمی گیری
درنمی گیرداین واژه های دوستم داری
ورویایت می میرد
در خواب پرند ه ای
که صدایش
برشاخه هیچ درختی شکوفه نبسته است.
ضمن تشکر از تمام یازده نفری که شعرهایم را نقد کرده بودند باید عرض کنم که متاسفانه
وبلاگم دچار مشکل شده بود ونتوانستم از نظرات دوستان استفاده کنم
امیدوارم باز هم سری بزنید
واین هم یکغزل که به انتخاب خودم وتوسط خودم در این وبلاگ ثبت می شود
طلوع نهضت فریاد روزگاران بود کسی که خطبه خونین لاله زاران بود
عبور صاعقه درهیمه های شیطانی طواف اینه در خواب سرخ یاران بود
دراظطراب دل این بیکران تفدیده قیام چشمه تطهیر شوره زاران بود
نشست روح تبر در بلوغ باور باغ طنین تیشه بیدار باغبانان بود
چکید مثل دری درجهان تاریکم کسی که روشن چشم امیدواران بود
قسم به صبر جمیل فروغ ایمانش که طور دیگر تاریخ هم جماران بود
به خانه میاورند جبرئیل را
ودرخت های اتاقم
مست می شوند
اززمزمه شانه هایش
تقویم عق میزند این
مردمان ماقبل تاریخ را
ته فنجان سردی که
هیچ وقت
نقاش خوبی نبوده است
و صندلی
ها
ابستن لحظه های توحیدند
در هیات انسان بیمورد
بیرون میزنم
سراسیمه با
نت گنجشک ها
رو به قبله ایمان درخت
می ایستم
پلک های جهان
عصیانش را ورق می زنند
