
پاییز حس تازه ندارد برای تو
بیهوده ریختست خودش را به پای تو
گردوی پشت پنجره هم گریه می کند
از طعم ناگزیر همین روزهای تو
بی چتر می رسم به کلاغی که بی دلیل
می ریخت حس گمشده ای در رثای تو
از رودخانه حال دلم را کمی بپرس
از سنگ ها که به هیجان مبتلای تو
آری تو نیستی و جهان هیچ تر شده است
از ماسه زار گم شده در رد پای تو
حالا چقدر قافیه را زندگی کنم
تا این غزل رهاشود از ماجرای تو
من حرف های زندگی ام را ورق ورق
بارودو صخره با همه ی دشت هازدم
وقتی که هیچ فلسفه ام نیست پس چرا
پاییز برگ های مردد بباردم
بی عشق زندگانی من هم به دره ریخت
تردید در تمام خودش می فشاردم
بایک کلاغ پیر به دنبالت آمدم
ای کاش دست هات از اول بکاردم
(این غز ل تقریبا شبیه یکی از کارهای آقای بدیع می باشد که صادقانه عرض کنم کاملا اتفاقی بوده وبه همین سبب در انتهای کار قافیه را عوض کردم)



