به خواب رفته جهان در حواس من که توئی
به خواب رفته جهان روی نام زن که توئی
بهشت دف زده گل را به روی پیرهنت
جهان چکیده ازایات روح من که توئی
درخت های اتاقم به گریه می افتند
کنار هق هق رنگین پیرهن که توئی
نه نیست رخوت و پژمردگی نصیب من از
گلی خزیده به غم های صد چمن که توئی
شبیه روسری ات عاشقانه میچرخم
به سمت قبله دردانه سخن که توئی
هوای پنجره ام در پرستشت جاریست
خدای شعر من است این
تمام زن که توئی
ساز می تند عنکبوت
بی اواز گنجشکان
بی هراس از مرگ
بی انکه به تکنولوژی فکرکند حتی
نجوی کنان با خدای خویش شاد
می زید در گوشه ای از جهان
بنویس ایران صهیونیسم است
وعصیان بپاش در تبسم مه
شاید کلام تو در بغض تاریخ
حل شود
رمان منتخبی است قرن
وزیباترانکه ببوئیم سطرهایش را
در جستجوی موسی صدر
خدای کوچک من
تبسم گل ریخته در فنجان چای
که بر فراز هر کلمه چراغ برویم
که چیست جرم کودک بغداد
که دختری گرسنه
ابستن کدام سر باز جهان است
که قدس از ستون حنانه کمتر نیست
سنگ ها به نام مقدسش شهادت می دهند
وابو جهل
تکیه به غم های غزه می دهد
هنوز بیدارست
هنوز پیرهنش روی دار بیدارست
وچاه
هل ناصر ینصرنی می خواند
برای بچه های مدینه
من از تفاهم باران وسنگ میایم
وحقوق بشر برایم کافیست
بنویس واینس فلین
مگر کلام تو خواب خلیج فارس را بیاشوبد
وانکه رو به قبله دست هایت
به نماز بایستد
کوچکتر از تو نیست
جهان در مدار تازه می گردد اگر
موذن محراب مدینه بیاید
وپرنده ای معصوم
که خواب برگ های مرا می اشامد
زلال تر از باد خواهد خواند
اسلام بیدارست
در قیامت چشم های چشم چران شعله چرانی میکنند.
اطرافیا شما تابلو نقاشی نیستند مراقب چشم های خود باشید.
این روزهای قشنگ مرا هم به یاد سالهای تدریسم در نهضت سواد اموزی می اندازد.البته من به علت نا امن بودن مسیرهاوپاره ای مشکلات نتوانستم به کارم ادامه بدهم اما به هرحال از اینکه توفیق تدریس داشته ام به خود می بالم ...معلمی کار طاقت فرسائیست واگر می گویند معلمان والدین ثانی هستند این اغراق نیست چرا که حتی بنده که سال های کمتری در عرصه اموزش فعالیت داشتم باتمام وجود حس میکنم شاگرد هایم فرزندان منند.همیشه با دیدنشان یک حس مادرانه درمن شکوفا میشود....سخن گفتن از معلم چیزی نیست که در این صفحه جایش بدهم فقط میتوانم به همه معلمان
که با وجود دشواریها به کار خود ادامه میدهند خسته نباشید بگویم.
چند روز قبل از برنامه تصویر زندگی گزارشی راجع به موزه هنر های معاصر پخش شد که واقعا مسرورم کرد .شخصا به دیدن انجا علاقه زیادی داشتم.اما حیف که بعضی عوامل موجود در انجا باعث میشوند که بازدید از موزه را به سالها بعد موکول کنم.حداقل اینطوری همه میدانند به بازدید موزه امده ام.
این رباعی هم تقدیم به معلم صبر وشکیبائی...
خورشیدکه رفت با تب ارا م ارام
گفتند نشست در شب ارام ارام
ای کاش غرور دشت را میسوزاند
روزی که شکست زینب ارام ارام
دفتری که در ان چندین داستان مینی مال هم بود (که در دوران دانشگاه نوشت بودم)ومتاسفانه اکنون تنها خاطره ای مه الود از ان ها در ذهن من باقیست ..
من برای خودم متاسفم وبرای ایشون خیلی بیشتر..مدت هاست دنبالش هستم بعضی ها یک حرف ناجور هم کف دستم گذاشتند...
اسمش یاد م نیست. فقط به خاطر دارم که متولد۶۲ بود دانشجوی میکروب شناسی قد بلندعینکی لاغر خیلی هم خوش خنده تا نگاه میکردی مثل ۱۴ساله ها نیشش باز میشد میخندید .....
به هرکه مراجعه کردم انگار نه انگار روز کنگره چنین کسی رو دیده ......
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط ٍسميه تكر در ساعت 13:50 | لینک
|
طوفان نبود مرگ مرا پشت سر کذاشت
دشتی بنفشه بود که در من اثر گذاشت
طوفان نبود شور جنون در هویزه بود
هر چند سهم بال مرا مختصر گذاشت
وقتی درخت فلسفه ای تازه می مکید
مرداب هیچ وقت مرا بی خبر گذاشت
اه این غزل مخیله تنگ و کوچکی است
بایدکه روی دامن تاریخ سر گذاشت
محراب از حظور شما بارور شده است
از ربنای خون تو کوثر ثمر گذاشت
وقتی به باد تو خاطره ای سرخ دف زدیم
هر جا که بود حنجره ای شعله ور گذاشت
می خواستیم غرق یرزقونهم شویم
اما پلنگ ماده دنیا مگر گذاشت
عصر روزهاي ريخته در پاي باد با فصل هاي سوخته وسال هاي سخت.عصر قافيه هاي مدرن طبق
تئوريهاي تازه نفس مضحك.عصري كه بابت زندگي در شهر خالي از امكانات وادارات زير سوال مي روي واگر لب به شكوه باز كني مردم بيش از پيش از تومي گريزند.
اه من ديگراز تنهائي ام گله نخواهم داشت چرا كه در تنهائي چشمهايم كمتر مي گريند تا در .......
وبعد از اين در انتظار هيچ چراغي نخواهم بود چرا كه هيچ كوچه اي مرا در ازدحام خويش جاي نخواهد داد.
وديگر دلتنگ نخواهم بودچرا كه اگر چه شهرم كتابخانه ندارد اما قلبم نظامنامه دارد.....
می خندی
شکوفه می بندم
بر شاخه انگشت های حیرانی
که از تلاوت عصیان
تهی ا ست
می اخمی
می گریم
کوچ پرندگان مهاجررا
در حوالی کفش هایم
وچمدان وقت
بی هیچ مضایقه اما
دست هایمان را به هم بافته است
در صحیفه انگور هایمان
به یاد هوای ابری مرقد امام(۱۴خرداد۸۷)
بیشتراز درخت هایش دوست دارم
تلفن ان خیابان را
وبیشتراز شکوفه
که رو به جهان دیگری می خندد
بهترین دوستم
صدایت را در حنجره ام می پاشد
ولباس هایم
از چشیدن تصویر تو خیس می شوند
تنهائی شهر را به دوش می کشم
چون معادله ای مجهول
انقدر غریبم
که سایه ام نیز گم شده است
کنار حرم نیامدی و
ابر ها امدند که با من بگریند
والبته امیدوارم که برای بعضی سوئ تفاهم پیش نیاید.چرا که این شعر به هیچ شخصی اشاره ندارد.........
سلام......
یادم است که چند سال قبل زمانی که هنوز شاعر نبودم.استاد سهیل محمودی در شبکه دو برنامه ای اجرا می کردند.از انجا که علاقه مرموزی به شعرو موسیقی داشتم به ایشان غبطه میخوردم......
من ایشان را به چهره نمی شناختم اما عاشق شعرهایشان در کتب دبیرستان بودم.....شبی خواب دیدم به همراه ایشان به خارج از کشور رفته ام...نمی دانم کجا اما یادم است که لب مرز بودیم...مقبره ای اهرمی شکل روبه رومان بودکه گویاشاعری دران خفته بود.جناب محمودی در مورد زندگی وشعرشاعر توضیح میدادند...چند نفر از اعضای کنگره یازدهم هم انجا بودند.................
مدتی گذشت من شاعر شدم وپاییز امسال از سوی دفتر شعر جوان دعوت شدم.جالب اینجاست که وقتی به ظهیرالدوله رفتیم جناب محمودی در زمینه زندگی وشعر شاعرانی که انجا خفته بودند توضیح می دادند....افسوس که در طول مدتی که برای دفتر شعر نامه می نوشتم نمی دانستم نامه هایم را برای قیصر امین پوروجناب عبدالملکیان و.....پست میکردم.اما به هر حال خوشحالم.....امیدوارم سالهای سال زنده و تندرست باشند...استاد امین پور هم روحش شاد........
کلمات
جوانه که می زنند در گوشی
درخت می شوم
برای چکاوکی مسلول
هنگام پیاده روی در خ طالقانی گنبد ۲۶ دی ماه۸۶